بایگانیِ 'داستان کوتاه'دسته بندی

راز

فوریه 23, 2009

ـ “راز كه رفت، پهلوون اون­قدر نشست تنگ دل میل و سینی و زنجیراش، مث آينه­ى دق تا مرد.”

صادق به سيگارش پك زد. از پشت ميز بلند شد و رفت كنار پنجره. 

ـ ” می­گن اون شب همسایه­ها صداش رو شنیده­ن که هق هق گريه می­كرده، داد مى­زده راز، راز…”

گفتم: “می­دونى صادق، اصلن به­ش نمى­يو­مد كه يه روز… يعنى پهلوون…”

دستش را بلند كرد: “مى­دونم بابا، می­دونم… اما ديگه اصلن پهلوون نبود.”

 آرنجم را روى ميز گذاشتم: “حقش نبود؛ درسته كه نشسته بود كنج خونه، اما واسه خودش كسى بود هنوز… نه؟” ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

داستان مستند

فوریه 7, 2009

مهدی فراتی

به نام خداوند بخشنده مهربان

- اي ملايك ! به راستي كه از ازل تاكنون چيزي را از عوالم انسان ها يا مخلوقاتم براي خودم نخواسته ام. اما اينك تنها 2 چيز مي خواهم: ( فاذا اراد الله شيئا فقال له كن ، فيكون…

- خدايا ، متاسفانه sent  هاي گوشي مفقود شده است و تنها پاره اي از inbox  آقاي مرادي در دسترس است كه برايتان قرائت مي شود:

- از اون روز به دستبندم حس خوبي ندارم. به مامانم گفتم: گفت يكي ديگه بندازپيشش. اما من از تكش خوشم مي اومد. شايد درش بيارم ولي نمي شه كه… 22:30:10

(به نظر مي رسد آن روز پسر به دختر گفته كه از دستبندت خوشم نمي آيد. يا زياد قشنگ نيست يا چيزي در اين مايه ها.)

- معلوم هست كجايين؟ از يك طرف مي گيد من شب ها هم پايه هستم و از يك طرف توي روز هم غيبتون مي زنه. منم كه هيچي هويجم! 22:45:10

( گويا آن روز پسر به دليل كسالت غيبت داشته است.)

- خوب، اگه بيدارين ، حوصله دارين ، خوابتون نمي آد و دعوام نمي كنيد: سلام! J 23:05:01

(فكر مي كنم واضح باشد ، بي كلام)

- چي شده؟ چي رو بهش گفتين؟ چرا انقدر سربسته حرف مي زنيد؟ يك جورايي نگران شدم. كاش نمي گفتين مربوط به دانشگاهه. اما نكته مهم اينجاست كه حالا حالتون خوبه. 23:40:50

(در تمام دانشگاههاي تاريخ جست و جو شد. قضيه مربوط به دهه 80 در دانشگاه شهيد بهشتي است. گويا در روز پسر از دختر دلخوري پيدا كرده است كه شب تلافي مي كند.)

- يك سوال: حجاب من مثل مادر و خواهرتونه؟ يا فرق مي كنه؟

- شما عكس مادرتون رو بياريد منم عكس خودم رو مي دم به ايشون نشون بديد. البته فرداش نمي آم دانشگاه.راستي جمعه عروسي م. ت است. J 23:50:23

(اين اتفاق افتاده است اما نه كاملا . دختر عكس مادر پسر را ديده. در دلش چيز هايي گفته كه در دسترس نمي باشد.

- رفتيم كاشان ، جاتون خالي بد نبود. ديگه فكر نكنم شمال برم. يك سوال: شما عروسي من ميايد؟ 23:55:55

- شوخي نكردم. فقط خواستم بدونم مياين يا نه؟ حالا چرا دلتون گرفت؟ حرف بدي نزدم كه… 00:00:00

(در دل گرفتگي هاي دهه 80 ايران جست و جو شد گويا پسر از جدايي دلش گرفته است. در بعضي نسخ اشك هم به آن اضافه شده است كه راويش زياد معتبر نيست.

- خوش به حالت. نمي دونم چرا اين دختر هاي خوب سراغ ما نمي آن!!! 00:02:03

( به نظر مي رسد آن روز پسر در يك مهماني با دختري جلف اما زيبا برخورد داشته ، كه اكنون درد و دل مي كند.)

- گوشي جديد خريده، كشته من رو از عصر تا حالا. مي پرسه با كي مي اس ام اسي؟ پسره؟ گفتم آره. باور نمي كنه. مي گه تو؟!!! عمرا امكان نداره. مي بينيد تو رو خدا؟ 00:15:15

(اينجا اسم شما آورده شده است. گويا يكي از دوستان دختر گوشي جديدي خريده ، اما مدل گوشي و يا نام آن دختر يافت نشد.)

- باشه، فقط قبلش يك چيزي هست كه بايد بهتون بگم. بگم؟ 00:16:16

- بي خيال بخوابيم. آقا شريفي فردا صبح منتظرهمونه. شب بخير. 00:16:20

(به نظر مي رسد حرفي خورده شده است. اما در شكم دختر چيزي يافت نشد. شرمنده…)

- در زندگي راههاي زيادي براي رسيدن به آزادي وجود دارد. فقط بايد بهاي آنرا پرداخت. از رسالت 800تومان. از ونك 700 توامن. از شوش 1500. 00:17:00

اوه معذرت مي خواهم، اين پيامك به موضوع ربطي ندارد. از طرف دايي پسر است.

- سلام. ببخشيد داداش جون، نشد زودتر. راستش من دارم يك بحران رو طي مي كنم. آدمها خيلي بدجنسن! بذاريد حرفتون رو براي بعدا! 00:22:21

( به خودتون قسم خيلي گشتيم، هيچي نبود. براي اين موضوع به هر احمقي رو انداختيم، هيچي در دسترس نيست.)

- چه با شعر، چه بي شعر، من خيلي خيلي دوستتون دارم.هر جا هم بگيد ميام. حتي اگر تمام مسير رو دعوام كنيد. 1:00:00

(شعر يافت شد. سعدي مي گويد : (معرف حضور كه هستند): چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد/ تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم)

- امروز مي خواستم يك چيزي رو ، رو حساب درد و دل بگمولي ترسيدم. 2 روزه ذهنم رو درگير كرده هيچ كس نمي تونست آرومم كنه جز شما. ولي ديگه چه فايده؟ 1:22:10

(اين دختر چرا اينجوري بوده؟ دوست دختر هم دوستاي قديم… اوه ببخشيد. ادامه مي دهيم.)

- پماد سوختگي بزنيد تاول نزنه. باشه؟! 1:30:22

گويا آن روز با هم به مرقد حضرت عبدالعظيم رفته بودند. سر يك شوخي احمقانه دست پسر مي سوزد. در اين مورد خاص سند يافت شده است كه ضميمه شده است. ادامه مي دهيم.

- ترس نيست، حساب مي برم. فكر مي كنم از اون اقليتي هستند كه مي تونن مارو از هم دور كنن. اينطور نيس؟ 1:41:23

( پدر ِ پسر را مي گويد. با تصويري كه پسر براي او ساخته خيلي مي ترسد)

- اگر نمي گفتين هم مي دونستم. قبلا بهم ثابت شده بود. J 1:52:03

(اين پيام در جواب يك ابراز محبت پسر است كه همان شب در يك فيلم دي وي دي ياد گرفته است. اتفاقا فيلم خيلي قشنگي است، من خودم آن را ديده ام. ولي به شما پيشنهاد نمي كنم. كمي صحنه دارد…)

- يكي در ميون ميان. اعصابم بهم مي ريزه. اگر كاري نداريد خداحافظي كنم تا رواني نشدم؟! 22:10:05

(مخابرات را مي گويد. خودتان لعنتش كنيد… خون مردم را داخل شيشه كرده بودند.)

- معتاد كه بودين. داغين حاليتون نيست. چند تا دليل مي تونه داشته باشه. عوارض امتحانا ، عذاب وجدان، بيماري،… شايدم خيلي وقته من رو نديدين. روانتون آرامش نداره. 22:00:01

(به نظر دختر از خود راضي مي رسد ولي بامزه. .. جيگرشو… آخ ببخشيد، ولي مشكل پسر در آن سه نقطه است.)

- گريه واسه چي؟ چي مي گين؟ من از ديشب همه رو كلافه كردمبس كه در مورد قرار فردا گفتم. 20:48:06

(شب قبل از حادثه است. حادثه را نمي دانيم چيست. ولي نقطه عطف است. از اين جا به بعد قضيه تراژيك مي شود.)

***

- ناراحت نيستم. ولي ديگه داداشم نيستيد. 19:23:01

(روز حادثه است. دختر خيلي شاكي شده)

- سلام افندي، اگه اس ام اس جالب نداري، عكست رو بفرست يكم بخنديم. 19:23:01

(واي شرمنده، يكي از دوستاي اراذل پسر بود.)

- گرگان هستم. خوبه ! ستاره هم داره. 20:21:09

(به نظر روابط تيره و تار است. دختر را براي آرامش به گرگان برده اند و او دروغ مي گويد.چون آنجا ستاره ندارد.پسر هم همه نوابغش براي عذر خواهي ته كشيده است.لذا مدتي سكوت حكمفرما مي شود.)

سكوت……

- يادتونه يك بار گفتم يك خواب ديدم، كع شما توش خوب نيودين؟ دلم مي خوات الان براتون بگم، حتي اگه دوست نداشته باشين بدونين. 20:48:23

(از ملكه رويا سوال شد. خواب اينگونه بوده: دختر در باتلاقي در حال غرق شدن بوده و پسر مدام به او مي خندد!!! دختر از او مي خواهد تا كمكش كند ولي پسر عجله دارد. دختر مي خواهد تا با او بماند شايد مرگش در تنهايي نباشد اما …

اينجا تكه اي از قلب پسر يافت شده است ، در زباله دان تاريخ)

- مسخرم كرديد؟ شما در مورد من چي فكر مي كنيد؟ پيش شما غرور ندارم قبول ولي يك چيزهايي برام مهمن. مثل احترام. 16:16:10

(دعواي بچه گانه است مهم نيست)

- خيلي بي ادب شدين، آروم باشين بر خلاف نظرات قبليمنمي خوام ديگه براتون وقت بذارم.جنبش رو نداريد. 15:15:15

(پايان رابطشون بوده)

***

- آقا داداش مي تونم باهاتون بحرفم؟23:31:10

سكوت

- آقا داداش جون من جواب بده01:13:15

سكوت…سكوت…سكوت…

‌‌( با احترامات واثقه ، فرشته شماره J746  از طبقه فرشتگان قرائت كننده! بابت كمبود بعضي از اطلاعات شرمنده. در نظافت ديروز عرش جنابعالي مفقود شده اند. در خدمتم)

= خوب اول از همه اين فرشته J746  ملعون رو از هستي ساقط كنيد. ابله… نمي داند در حضور چه كسي است؟!!! … بگيريدش، نذاريد فرار كنه…

= اذراعيل عزيز حالا نوبت توست…

نارس

ژانویه 18, 2009

من داغ شده بودم , با تو! داغ شده بودم, و رگهایم دل دل زده بود و زیر پوست سرم , شعری هی مرور شده بود . و یک جور بوسیدن ِ بی اجازه ی ِ غیر شرعی , توی شعر زیر پوست سرم تکرار شده بود.

همه ی بکارت قلبم , بی حیا, خودش را درید . همانوقت که چیزی از تو , نرم , در من خزید و گرما ریخت و من همه ی آن گرمی را توی امن ترین جای تنم نگه داشتم . نگه داشتم و جان گرفتن ِ آرام , آرامش را احساس کردم.

مادرانه گی ام گل کرد و به التهاب آمدنش افتادم. به التهاب تولدش.

عجیب دوست می داشتم اش . همیشه با من بود و من اصلا از این همه همیشه گی اش , خسته نمی شدم. با هم غذا می خوردیم. با هم کتاب می خواندیم. با هم حرف می زدیم. با هم می خوابیدیم . و او هی بزرگ و بزرگ تر می شد. و انگار من هم؟! من هم بزرگ می شدم , با او!

این همه علم پیشرفت کرده است و من چرا؟! و چرا من؟! باید اینجا سر ِ نیمه جان نوزادم باشم و گریه کنم؟! زار, زار گریه کنم؟!

- از دست هیچ کس کاری نمی آید؟

کاش اینهمه زود , بیرون نمی کشیدیش! بیرون نمی کشاندمش! تازه داشت کامل می شد. هنوز نارس بود.

چقدر دلم برای نارسی اش می سوزد. نارسی اش که حتی نمی تواند خوب نفس بکشد.

چه بوی خونی از خودم , توی دماغم می پیچد. و بوی عرق کردنم , وقت تولدش.

چه قدر , احمقانه گی ام یادم می آید . وقتی تو بی رحمانه , دستهای کوچک ِ کوچک ِ کوچکش را از من بیرون می کشاندی , من هم ,از خودم می کندمش . درد می کشیدم و می کندمش. به هوای اینکه تو مشتاق تولدش هستی.

چه قدر تحلیل رفته ام , حالا! حالا که نارس زاییده ام!

کاش صبر کرده بودی . صبر کرده بودم . دست کم , نفس کشیدن را بلد می شد. نفس کشیدن , که بعد تولدش , حتی اگر تو رفتی و من ناتوان شدم , بماند! بلد باشد که بماند. بتواند که بماند. چیزی از تو در من , بلد باشد , بتواند, بماند.

انگار قابله ای هر دو دستش را روی شکمم می گذارد و یکباره فشار می دهد. فشار می دهد , تا گندیده گی هایم بیرون بریزد. زخمهایم تیر می کشد , گندیده گی هایم , میریزد توی گلویم . نای بالا آوردن ندارم . سینه ام می سوزد .  بیچاره نوزادم !  ناشیانه زاییدمش! ناشیانه زاییدم, اولین بارداریم را !

حالا تو نیستی! لابد بکارت دیگری را به دریده گی می کشانی ؟! و طفلکی نوزادم , که فقط من را دارد. من که سخت تحلیل رفته ام را!

زهره صیادی

يک خبر و يک تبريک

ژانویه 17, 2009

سي داستان راه‌يافته به مرحله‌ي بعدي هفتمين دوره‌ي جايزه‌ي داستان كوتاه‌نويسي صادق هدايت معرفي شدند و يکي از اين داستان‌ها، داستاني با نام «من ريموند كارور هستم» نوشته‌ي آقاي مصطفي عزيزي است.
از طرف خودم و بقيه‌ي دوستان گروه ادبي گواش به ايشون تبريک مي گم.

دو داستان

ژانویه 13, 2009

تنها یک عکس/ مهدی فراتی

بچه که مرد جلال کثافت/ میلاد صادقی