1. جلسهی بعدی: ساعت پنج عصر، پنجشنبه 14 آبان، کافه قنادی سیتو
2. کتاب جلسه: گداها همیشه با ما هستند (مجموعه داستان)، توبیاس وولف، منیر شاخساری (مترجم)، بهرنگ رجبی (ویراستار)، نشر چشمه، 152 صفحه، 2800 تومان
3. همینجوری: صفحهی نسخهی فارسی کتاب در GoodReads، گفت وگوی جوآن اسمیت با توبیاس وولف در سایت دیباچه با ترجمهی اسدالله امرایی
اکتبر 24, 2009 در 2:47 ب.ظ
salam
man dastan minevisam .mikhastam agar momkene dar morede neshast haun etla dashte basham .sherkat tu in jalasat sharayete khasi lazem dare?
mamnun maisham age sharayetun va noe faaliatetun ro begid.
اکتبر 25, 2009 در 1:22 ب.ظ
سلام خانم طلوعي
ما محل و زمان تشكيل جلسههامون رو توي همين وبلاگ مينويسيم.
جلسات معمولا دو هفته يك بار برگزار ميشه.
حدود ده عضو فعال داريم كه معمولا توي هر جلسه دو سه نفرشون نيستند.
برنامهي جلسات معمولا اينجوريه:
1- صحبت دربارهي كتابي كه جلسهي قبل معرفي شده
2- خوندن داستان و مطالب خود اعضا و صحبت دربارهشون
3- گاهي خوندن يه داستان كوتاه از يه كتاب
4- انتخاب كتاب جلسهي بعدي
نقطهي مشترك همهمون علاقمندي به ادبياته و احترام به ساير اعضا؛ كل قضيه رو اونقدر جدي نميگيريم كه بهمون خوش نگذره. تا حالا دو سه باري هم رفتيم كوه.
خيلي هم خوشحال ميشيم عضو جديدي داشته باشيم.
اکتبر 25, 2009 در 2:23 ب.ظ
جلسه ی سیز ده آبان هم احتمالن خودم تنهایی مقابل سفارت استکبار خونخوار برگزار میکنم. یه جرواجر حسابی. ممکنه به سفارت یونان هم که اون بغله محض تفرج حمله ای چیزی کنم.
احتمالن داستانشو براتون تعریف میکنم فرداش.
اکتبر 25, 2009 در 4:14 ب.ظ
من به نشر چشمه آلرژی دارم، راستی قراره دوتا مهمون بیارم دفعه بعد.
اکتبر 26, 2009 در 4:30 ب.ظ
salam
merc az pasokhe samimitun
ina daghyghan hamun chizi ke man mikham
emkanesh hast man ham ozv besham?
اکتبر 26, 2009 در 8:38 ب.ظ
هی فی! یه نشری چیزی معرفی کن این جا.
هی سم! اون آهنگ اندی چی بود؟ کُشتی منو، کُشتی منو؟ فعلن رئیس مئیس نداریم. تشریف بیارین و یکی از شمع های مجلس نورانی و آسمانی ِما باشین.
با آغوشی باز منتظر مهمانان فی و سم و دگر اعضای به درد آمده در روزگار هستم.
اکتبر 26, 2009 در 9:13 ب.ظ
ok miam
merc az mhmun navazitun agha ye khanume mu
albate age manzure comente akharetun be man bue bashe
.
اکتبر 26, 2009 در 9:50 ب.ظ
من که در برابر شما کتابنخونی بیش نیستم ولی با هیچ نشری مشکل ندارم الا همین چشمه حتی با شادان(ناشر کتابای م.مودبپور) هم مشکلی ندارم D:
محمد یه فلشی چیزی ام بیار با خودت این دفعه. اگرم دیر میشه بگو یه قراری بزاریم لااقل یه سیزنش رو به دستت برسونم.
اکتبر 27, 2009 در 1:16 ق.ظ
حتمن تشریف بیارین. بله منظورم شما بودین. البته اُمیدوارم از شوخی های کامنتی من دل گیر نشده باشید. چون من دیدم آقا ناصر به طور بسیط توضیح دادن، که نشونه ی باز بودن جمع هست و این که از حضور اعضای جدید خیلی خوش حال می شیم. به هر حال هر چی اعضا بیش تر باشن فرصت پرحرفی از من گرفته می شه و این باعث شادی دل جمیع اعضا خواهد بود
راستی من از گونه ی مذکر هستم اما ترجیحن زیاد پسر “آقا”یی نیستم.
هی فی! واقعن نمی دونم امسال تا حالا چند تا داستان یا رُمان خوندم اما فکر نکنم از تعداد انگشت های یه دست بیشتر شده باشه. حالا نوشتن که بخوره تو سرم. در برابر شماها که حداقل ماهی یه رُمان می خونید و چندتایی داستان باید برم بمیرم.
راستی کاش این قدر نحیف به نظر نمی اومدی که من دلم می اومد یه هارد اکسترنال رو دوشت بگذارم.
اکتبر 27, 2009 در 11:43 ق.ظ
[چشمک]
az mehmun navazitun vaghean mamnun mr mu
[لبخند]
kheili ghose kam khundan ro nakhoryd serfe khundan meyar nis
etefaghan in ke adam mese ye mahyn modam bekhune aslan khub nist
gahi bayd nakhund skut kard va ejaze dad ke dar in sokute sedaye darune khodemuno beshnavaim
pas kheili khodetuno shemata nakonid mr mu
bazam az samimiatetun m amanun va albate bekhaere javab ha.
اکتبر 27, 2009 در 6:38 ب.ظ
من اينجا بر خودم مي دانم از آقا ناصر فرزين فر گل تشكر كنم كه با يك انگشت از دست پدرانه خودش ما رو مي چرخونه. از اينكه پست ها رو مي ذاريد هم ممنون.
و همه دوستاني كه ما را ياري مي كنند:
آتش نشاني
شهرداري منطقه 22 كاشان
بچه هاي خوب محله
و مثل هميشه خانواده رجبي!
زمستان 88
اکتبر 27, 2009 در 11:21 ب.ظ
بیار هاردُ میزارمش رو دوش مهدی:))
اکتبر 27, 2009 در 11:36 ب.ظ
اگه زحمت شو بکشین که خیلی مردین!
توش یه چیزایی می ذارم که حال شو ببرین.
مهدی جان بیا! منتظرتم.
اکتبر 28, 2009 در 11:04 ق.ظ
من هم یه داستان با اجازه میارم.
راستی این جلسه صحبت کنیم یه برنامه ی کوهنوردی بذاریم بابا دلمون پوسید…:)
اکتبر 28, 2009 در 12:55 ب.ظ
ای ول بریم کوه
دل من که پوست پوسته شده. اییی
میلاد داستان بیار، ای ول
راستی برنامه ی دعای کمیلی چیزی نمی ذاریم؟ شاید منو گرفتن بردن یه کم کتکم زدن.
اکتبر 30, 2009 در 1:28 ق.ظ
چطور مگه مو جان؟
چاره ی کار همانا شعار سیاسی است و بس
نوامبر 1, 2009 در 9:49 ق.ظ
چه خبره اينجا!!!!
كلي كيف كردم از اين همه كامنت كه البته من يه جا خوندمشون.
فكر كنم اين جلسه خيلي گرم باشه. مهمون هم كه داريم. به به! پيشاپيش بهشون خوش آمد مي گم.
نوامبر 4, 2009 در 1:03 ق.ظ
سلام
ممنون مریم جان از لطفت
یه سوال
دوستان 5شنبه جلسه برقراره؟
نوامبر 5, 2009 در 12:43 ق.ظ
سلام خانم طلوعی
جلسهمون سرجاشه.
نوامبر 6, 2009 در 5:29 ب.ظ
سلام
بابت دیروز از همه ممنون ، خیلی خوب بود.
جلسه دیگه یه داستان میارم
نوامبر 9, 2009 در 12:35 ب.ظ
سلام. شرمنده که نشد بیام. تا یه ربع به شیش سر کلاس بودم.