آقا جمعه جلسهی داستان در توچال برگزار میشه. هر کی میخواد بیاد، بیاد. حوصلهی رایگیری و نازکشی هم نداریم. هر کی هم چیزی داره بیاره بخونه؛ از شعر و آواز و مقاله و… هر چی که دم ِدستش بود. همه ساعت ده ِصبح/ نه شب بیان میدون تجریش، اول ِورودی ِولیعصر. یه زمانی اون نبش پُستخونه بود الان توجه نکردم که بعد از اینکه کوبیدنش ردیف شده یا نه- چون یه مدت رفته بود دم ِامامزاده. خلاصه بیاین اونجا. یه نشون دیگهش هم اینه که اون جا که میگم قبلن جلوش فروشگاه پاتن بود اما الان اسمش عوض شده. با این تماس بگیرین: 09352490326 یا 09358178153 بررسی داستان هم اگر بود به کلمهها و ویرایش ِداستان ِکسی گیر نمیدین- برای بار ِصدم: داستان رو کلمهها نمیسازن، داستان از شخصیت و موقعیت و حادثه تشکیل میشه. این هیچ ربطی به سینما نداره. هر چیزی که داستانی داره از این تعریف پیروی میکنه. اگه تواناییشو دارین داستان رو بررسی کنین اگرم نه به خودتون مربوطه. در بررسی داستان هم یک دیدگاه بیشتر نیست- رودروایسی که نداریم. اگه این همه عالم ِداستاننویسی هستین پس پیش ِما چیکار میکنین؟ متاسفانه بعضیها بدون هیچ مطالعهای در مورد داستان تعریف از خودشون در میکنن. «یک حادثه زندهگی قهرمان را در جهت ِمثبت یا منفی از تعادل خارج میکند [یا کرده]، در او تمایلی خودآگاه یا / و یا ناخودآگاه به چیزی ایجاد میکند که به عقیدهی قهرمان تعادل را باز خواهد گرداند، و او را به جستوجوی مقصود و مبارزه علیه نیروهای مخالف (درونی، فردی، فرافردی) ترغیب مینماید. قهرمان شاید به مقصود برسد و شاید هم نرسد. این فشردهترین تعریف برای داستان است.» کتاب ِداستان- رابرت مککی- ترجمهی محمد گذرآبادی ص 130 بعضیها وقتی از حادثه صحبت میشه به یاد اکشن و بزن و بخور و جنگ میاُفتن. اما اشتباه میکنن. چون «حادثه یعنی تغییر.» «هر حادثهی داستانی تغییر بامعنایی را در شرایط زندهگی ِیک شخصیت به وجود میآورد که بر مبنای یک ارزش، بیان و تجربه میشود. ارزشهای داستانی کیفیات ِجهانشمول تجربهی بشرند و میتوانند لحظه به لحظه از مثبت به منفی و بلعکس تغییر کنند.» (همآن ص 24-25) «موقعیت در هر داستانی چهار بعد یا معنای متفاوت دارد- دوره، مدت، مکان و سطح یا درجهی کشمکش. دورهی تاریخی یعنی جای داستان در زمان. مدت یعنی طول زمانی داستان. مکان یا لوکیشن یعنی موقعیت ِفضایی داستان. سطح ِکشمکش یعنی جایگاه ِداستان در سلسله مراتب ِدرگیریهای انسانی. /داستان باید از قوانینی که خود وضع میکند پیروی نماید. لذا حوادثی که نویسنده برمیگزیند محدود به امکانات و احتمالات ِدنیایی است که خلق کرده.» (ص 47-48) «شخصیتپردازی یعنی حاصلجمع ِتمام ِخصایص ِقابل ِمشاهدهی یک فرد ِانسانی، هر آنچه که بتوان با دقت در زندهگی شخصیت از او فهمید: سن و میزان ِهوش؛ جنس و تمایلات ِجنسی؛ سبک حرفزدن و ادا و اطوار؛ علایق دربارهی خانه، ماشین و لباس؛ میزان تحصیلات؛ وضعیت ِروحی و عصبی؛ ارزشها و نگرشها- یعنی تمام وجوهی از انسان که میتوان با بررسی روز به روز زندهگی یک فرد دانست. این خصایص در کنار هم هویت منحصر به فرد هر انسان را میسازند زیرا هر یک از ما ترکیب خاصی از دادههای ژنتیکی و تجربیات عملی هستیم. این مجموعهی یگانه و منحصر به فرد از خصایص انسانی شخصیتپردازی است… اما شخصیت نیست. شخصیت ِحقیقی ِیک انسان در تصمیمهایی که در شرایط ِبحرانی میگیرد آشکار میشود- هر چه بحران و فشار بیشتر باشد این آشکارشدن کاملتر است و تصمیمی که گرفته میشود به سرشت بنیادی شخصیت نزدیکتر است. این آدم در پس شخصیت ظاهری ِخود به راستی کیست؟… تنها راه برای اینکه حقیقت را دریابیم این است که ببینیم در شرایط بحرانی برای رسیدن به هدف خود چه تصمیمهایی میگیرد و چه کار میکند. انتخابی که میکند معرف اوست. (وجود فشار و بحران ضرورت ِتام دارد) (ص 69) [بدون فشار و بحران اگر شخصیتی انتخابی را صورت دهد یا کاری کند باورپذیر نخواهد بود و در یادها نخواهد ماند.] «بهترین داستان داستانی است که نه تنها عمق شخصیت را میکاود بلکه این سرشت ِعمیق را در طی روایت در جهت مثبت یا منفی به پیش میبرد، یا به عبارتی تغییر میدهد.» برای درک ِبهتر به داستانهای خوبی که خوندین مراجعه کنین. مثلن شخصیت قهرمان ِکتاب میرا رو به یاد بیارید که در آخرین فصل در راه ِهدفش چه انتخابی داشت و تا کجا پیش رفت. یا پسر ِناتور دشت که در اون فصلهای پایانی ِدرخشان چهطور اسیر ِخواهرش شد و بیتُباتی رو به حد اعلی نشون میداد. خلاصه کاش خودتون بهتر بلد بودید.
مودی
مه 4, 2009 در 9:58 ب.ظ.
اول فکر کردم آقای فرزینفر نوشته این پستُ داشتم شاخ در میآوردم.
من مییام من مییام D:
مه 5, 2009 در 12:46 ق.ظ.
بعد فهمیدی من نوشتم بی خیال ِشاخ ماخ شدی
) حتی منو ببین خدایا
)) این چیزا از من نه تنها بعید نیست بلکه تابلوئه
))))
مه 5, 2009 در 12:47 ق.ظ.
حتی در جمله یدوم رو نمی دونم چه را نوشتم.
مه 5, 2009 در 2:19 ب.ظ.
مرسی از این توضیحات مفید.
مه 5, 2009 در 4:32 ب.ظ.
من به احتمال زیاد اون موقع کاشانم.
این جوری نمی شه باید یک فکر دیگه کرد, من می گم اصلا این هفته هوا خوب نیس , نرید توچال. اصلا چه معنی داره؟ خوب هفته دیگه برید! خوب منم دلم می خوات.
مه 5, 2009 در 9:25 ب.ظ.
میام !!! بالا خره رفتیم تو طبیعت !!!! اون جا هنوز اداره پسته ! علاوه بر خواندنی ، خوردنی هم فراموش نشه
مه 8, 2009 در 11:24 ق.ظ.
ما کنکوریدیم و از جلسه ی آتی در خدمت دوستانیم.
راستی جریان این پست چیه؟ این چه طرز نوشتنه؟!
چاله میدون که نیست…
مه 9, 2009 در 12:31 ق.ظ.
من چیز چاله میدونی نمی بینم. مشکل این جاست که به جای فکر کردن به انتقاد و دنبال جواب درست رفتن شما می ری سر عوض کردن معنی کلمه ها و مفهوم ارزش ها. خُب اگه جوابی هست دیگه بفرمایید و بقیه رو هم قانع کنید. با یه جمله طفره رفتن و خط زدن صورت مسئله کار آدم فرهنگی نیست.
اگه فکر می کنی کلمه های من چاله میدونی ئه و تو با فرهنگی و جوابی هم برای نقد من نداری، من دیگه نمی یام. اگه جواب منصفانه و علمی حتی با یا بی استفاده از کلمه های چاله میدونی من داشتی این جا بگذار اون وقت تکلیف همه روشن می شه.
مه 9, 2009 در 12:55 ق.ظ.
لطفن دوستان نیان بگن حالا قهر نکن. یعنی از حرفای من تلقی ِاین طوری نکنین. فقط فکر می کنم بعد یه مدت نسبتن طولانی وقتش رسیده باشه که صحبت ها دقیق تر و علمی تر باشه. و اگر کسی (حتی من) در اشتباه هست دربیاد. من برای حرفام سند دادم از بهترین منبعی که فکر می کردم. اگه ادعاهای من نادرستن یه سندی، مقاله ای لینک بدین یا معرفی کنین که من از اشتباه دربیام.
مه 9, 2009 در 11:54 ق.ظ.
خوب بعد ازاین همه شقه شقه کردن کتاب ها ، یک چیزی از خودتون می نوشتید ، از اندیشه ای که دارید ، تا بفهمیم .. خودتون کجایید ، راستی وقتی کتاب ها شقه شقه می شدند .. احتمالن یک جایی ، خطی ، کلمه ای .. اشاره ای به یاد گرفتن ِ چگونه اندیشیدن .. به چشمتون نخورد ؟
نه یاد گرفتن ِ اندیشه ها
مه 9, 2009 در 2:02 ب.ظ.
دوست عزیز این با اصل حرف من در تناقض نیست. خلق شخصیت و موقعیت و حوادث تازه و ناب و غیر کلیشه ای اتفاقن، کاملن وابسته به خلاقیت و فردیت و نگاه ِنو و شخصی ِاو داره. اما اصول داستان نویسی که عوض نمی شه. مثلن اصول به دنیا آمدن و مُردن در طبیعت عوض می شه؟ نه اما چه گونه زنده گی کردن هر کس به میلیاردها شکل و شخصیت می رسه.
مه 9, 2009 در 2:06 ب.ظ.
من سعی کردم با کمی شوخی و مسخره بازی در ابتدا و در پُست یک بحثی راه بندازم. و بقیه ی راه رو جدی تر دنبال کنم. اما اگر دوستان قصد دارن به جای بحث ِدرست و دقیق شروع به تختئه و سفسته و انحراف بحث از اصل موضوع کنن در کمال احترام این بحث رو هم دنبال نمی کنم.
مه 9, 2009 در 2:42 ب.ظ.
آیا آن زمان که الفبا را و نوشتن ِکلمهها را نمیدانیم کسی از ما انتظار ِشعر گفتن و مقاله نوشتن دارد؟ این را در جواب اسپ ِفضول ِولگرد میگویم. طبق ِاصول و قراردادهای موجود ما این الفبا را یاد میگیریم و با این کلمهها و در چارچوب ِآنها فکر میکنیم و اندیشه و خیال را بسط میدهیم. پس اصل و اصول فراموششدنی و کنارگذاشتنی نیستند.
من ترجیح میدهم اعضای گواش در بحث شرکت کنند. پیشفرض من این است چون حداقل هم را میشناسیم و تا حدی تواناییهای مختلف و متفاوت ِهم را میشناسیم. از هر کدام چیزهایی خوانده و شنیدهایم. نیاز نیست برگردیم و این چیزها برای هم تکرار و معنی کنیم. من هم ادعا ندارم که دوستانم این چیزهای ساده را نمیدانند. حرف من خیلی ساده است. ما بعضی چیزها را موقع بررسی داستان قاطی میکنیم؛ چیزهایی که لزومن ارتباط ِاساسی و اصولی با خود داستان ندارند.
به نظر من (اسپ ِفضول ِولگرد توجه کند چون این نظر ِمن است) اگر داستان آن چیزهایی که گفتم داشته باشد و ترتیب و ترکیب ِاتفاقات و حوادث به درستی انجام گرفته و باورپذیر باشد، تغییر یک یا چند کلمه تاثیر چندانی در کُل ِماجرا نخواهد داشت. البته شاید بهتر و بسیار بهتر شود اما قبل از اینکه بفهمیم آیا داستان پدید آمده یا نه و آیا داستان ِجذاب و قابل ِقبول و ماندگاری شده یا نه، گیر دادن به چند کلمه کار ِجالبی نیست و باعث ِبحثهای نامرتبط میشود. همآنطور که قبلن بعضی دوستان هم در خود جلسه این را بارها تذکر دادهاند که حتی اگر داستانی چاپ شده باشد و هماین کلمههای مورد بحث، دچار ِغلط ِچاپی یا ناخوانایی شده باشند، با عقب و جلو رفتن در کلمه و جملههای پس و پیشاش، خیلی سریع میتوانیم حدس بزنیم که چه چیزی جا اُفتاده و در اصل داستان خللی ایجاد نمیکند.
این بحث آنقدرها پایهای نیست که برگردیم و همه چیز را از اول معنی کنیم. پیشفرض من این است که دوستان خودآگاه و غریزی اساس ِداستان را میدانند ولی گاهی قاطی پاتی میشود…
مه 9, 2009 در 3:22 ب.ظ.
من یکی که دوست دارم همین بحث جدی به همین جدیت ادامه پیدا کنه.
مه 9, 2009 در 4:04 ب.ظ.
البته با کلمات یه کم بهتر
مه 9, 2009 در 4:16 ب.ظ.
چشم. اگر من کلمه ی نامناسبی استفاده کردم عذرخواهی می کنم. ولی من هم طرف دار ِبحث جدی و اصولی هستم.
مه 9, 2009 در 4:56 ب.ظ.
سلام
فکر کنم ابوابراهیم کار دستمون داد!!!
با وجود اینکه با نظرات محمد عزیز موافقم اما فکر می کنم کلمات تک تک هم از اهمیت بالایی بر خوردارند و نه تنها باعث بهتر شدن داستان بلکه سازنده آن هستند. (البته روی صحبتم با اشکالات تایپی یا … نیست) از طرفی اینکه در آغاز نقد بخواهیم به این قبیل نکات اشاره کنیم شاید کمی بی انصافی باشد اما مسلما کلمات نا مناسب به روند کار آسیب می زند. ( به قول خانم محبعلی : کلمات گل درشت!)
ادبیات شعبه ای از هنر است و بی شباهت به موسیقی نیست ; جایی شنیدم که نوعی از موسیقی شامل تکرار است ( بدین صورت –.–.–.–.–.) و یا در نوع پیشرفته تر آن شبیه به تکرار ( بدین صورت –.–,–:–;–.) در همه اینها یک تناسب بر قرار است . هنر (در غالب موارد) بر تناسب استوار است. کلمه نا موزون در داستان این توازن و تناسب را بر هم می زند.
البته که داشتن شخصیت و روند دراماتیک و همه چیز هایی که آقا محمد زحمتش را کشیده بود ساختن اصل موسیقی ست و در اهمیت از جایگاه بالاتری برخوردار است.
مه 9, 2009 در 6:31 ب.ظ.
به به! آقا من فکر نمی کردم نویسنده ی این پست آقا محمد خودمون باشه:) شرمنده. اما اگر می خوای خودت بدونی چی نوشتی:
1. تخطئه رو فکر کنم اینجوری می نویسن.
2. خودت دوباره این جمله ها رو بخون:
ررسی داستان هم اگر بود به کلمهها و ویرایش ِداستان ِکسی گیر نمیدین- برای بار ِصدم: داستان رو کلمهها نمیسازن، داستان از شخصیت و موقعیت و حادثه تشکیل میشه. این هیچ ربطی به سینما نداره. هر چیزی که داستانی داره از این تعریف پیروی میکنه. اگه تواناییشو دارین داستان رو بررسی کنین اگرم نه به خودتون مربوطه. در بررسی داستان هم یک دیدگاه بیشتر نیست- رودروایسی که نداریم. اگه این همه عالم ِداستاننویسی هستین پس پیش ِما چیکار میکنین؟ متاسفانه بعضیها بدون هیچ مطالعهای در مورد داستان تعریف از خودشون در میکنن.
***
قضاوت با خودت.
3. به نظر من اصول داستان نویسی از روز اول تا امروز عوض شده و همواره هم عوض می شه. اگر حرف شما قطعیت داشت هنوز تو مرحله ی حکایت سرایی و قصه نویسی بودیم.
4. محمدجان نمی دونستم مودی شمایی وگرنه جور دیگه ای جواب می دادم. بازم معذرت.
مه 9, 2009 در 6:33 ب.ظ.
آدم نباید اینقدر منفعل باشه… دعوا دعوا سر دو کیلو مربا:)
دلم برات تنگ شده محمد خان. نیای کلی ناراحت می شما…
مه 10, 2009 در 12:19 ق.ظ.
0- اول بگم که من این بحث رو تا به نتیجهرسیدن تموم نمیکنم مگر اینکه قانع بشم یا ببینم کسی تمایلی بهش نداره.
1- بچهها چهرا با من اینطوری میکنین؟ من کی منظورم این بوده که «کلمه» مهم نیست؟ داستان رو و ادبیات رو که با کُلنگ نمینویسن. ولی وقتی داستان هنوز داستان نیست و داستانیتاش ثابت نشده و یا داستان هست ولی جذابیت و کشش نداره که نمیرن سراغ کلمهها. یه داستان ممکنه در نهایت چار تا شخصیت اصلی و ده تا اتفاق ِریز و درشت داشته باشه. شخصیت هم در یک روند داستانی ِمنطقی مگه چند بار تغییر میکنه و دچار ِاستحاله میشه؟ پس ما اینجا خیلی راحتتر میتونیم با چند مقیاس، میزان داستانیت رو اندازه بگیریم. این روش یعنی از کل به جزء رسیدن و خیلی سریع هم باهاش میشه به نتیجه رسید. اما داستان ممکنه هزار یا پنج هزار کلمه باشه. وقتی شروع میکنی به گفتن ِاینکه به جای فلان کلمه باید از فلان استفاده میکردی و یا فلان رو غلط نوشتی و یا فلان کلمه فلان معنی رو میده یعنی این قصه سر ِدراز دارد… یعنی ما دو ساعت حرف زدیم و بندهخدا که داستان خونده هیچچی دستگیرش نشده.
اما وقتی ما موارد فوقالذکر رو بررسی کردیم و نکاتش رو گفتیم اونوقت مشخص میشه که کدوم دسته از کلمهها مناسب همچو داستانیئه و به زبان و لحن و فضای اون داستان کمک میکنه. اینطوری مجبور نیستیم برای دونه دونهی کلمهها تذکر بدیم.
اما اینکه بگیم فلان کلمه و بسار کلمه فلانن هم معنیش این نیست که من اونقدر دقیق داستان رو مورد بررسی قرار دادم که به تمام نکاتش پی بردم و حالا رسیدم به اینجاش. به نظر من معنیش اینه که در طول مدت خواندن من یه کلمه رو تو ذهنم نگه داشتم تا وقتی خواندن تمام شد بگم که بعله!!!!!!!!!
خدایا کمک کن که زبانم برای دوستان گویا بشه. چون دارم کف میکنم. یاد حاج کاظم ِدرپیتی افتادم که هی فاطمه فطمه میکرد.
2- در مورد لحن پُست من یه مقدار به سبک وبلاگنوشتن ِخودم نوشتم. شاید یه مقدار شوخیهاش سنگینتر از یه وبلاگ جمعی شد. من فکر نمیکردم اونا که منو میشناسن و دلقکبازیها و حرفا رو با مسخرهبازیگفتن ِمنو دیدن دیگه اون قسمتها رو جدی بگیرن. فکر کردم یه تلنگری برای شروع ِیه بحث ِجنجالی ِدوستانه و کول میشه و ما هم یه قدم میریم جلو بعدش. اگر کسی هنوز متوجه نشده دوباره میگم: اونا همهش مسخرهبازی بود. مسئولیت جدیگرفتنش از این به بعد با شما.
3- اصولی که طی ِسالها به وجود اومده به این راحتیها تغییر نمیکنه. اگر اون طور که میلاد جان میفرمایند اصول تغییر کرده وگرنه هنوز در مرحلهی حکایت و قصه بودیم، پس احتمالن داستانی که من برای شما خودم هم از شاهنامه بوده.
من هم مثل ِهمهی شما بارتلمی و براتیگان و کالوینو و فلان و بهمان خوندم و مثل همهی شما حال کردم (یا نکردم) و تحت تاثیر مدرنیسم و پستمدرنیسم قرار گرفتم (یا نگرفتم). حالا شما برای من یه داستان مدرن و پُستمدرن و پساپُستمدرن بیار که توش شخصیت نداشته باشه یا شخصیت داشته باشه ولی اتفاقی نیفته یا اتفاقی بیفته اما موقعیتش تغییر نکنه و و و…
خارج از اینها آیا شما در بررسی داستان ِمدرن و معاصر باز میری سراغ ِکلمههاش و ویرایشکردنش؟
من به شما قول میدم که با هماین اصولی که گفتم داستان نوشته میشه، با هماینها میتونی بررسیش کنی. هر داستانی از سوفکلس تا هماین براتیگان و امثالهم. مثلن قلعهی حیوانات ِجورج اورول: اون شخصیت ِانسانی رو برای تمثیل به حیوانها داده. اگر جای حیوانهاش آدم بگذاریم هیچ اتفاقی در اصل قضیه نمیافته. یکی ممکنه شخصیت ِداستانش زمین و خورشید باشه و یکی خرگوش و غول ِسنگی؛ اما همه از انتخابها و اعمال ِانسانی برخوردار هستند. اگر یه سنگ حرف میزنه یعنی داره عملی انسانی انجام میده.
کسانی مثل براتیگان و بارتلمی و کالوینو هم در «سبکها» تغییر به وجود آوردن یا باهاش بازی کردن. اینها مینیمالیست هستن؛ یک عنصر رو گرفتن و برجستهسازی و بزرگنمایی کردن. یکی روایت رو برجسته کرده و یکی تعدد شخصیت یا تیپ و یکی از تکرار ِزیاد برای به رُخ کشیدن ِریتم و یکی از فضای اگزجره (غلوآمیز) استفاده کرد. خلاصه انواع بازیهای متصور ِدیگه. داستان ِمدرن ِساختارگرا به تناسب و روند ِمنطقی میاندیشیده و پُستمدرن اومده گفته این تناسب و منطق الا کارگر نیست و هر جاشو بگیری از یه جا دیگهش در میره و قلمبه میشه. شروعکردن به خودافشاگری و توضیحدادن و نمایاندن تکنیکهای داستانی و داستاننویسی (مثل بارتلمی). پشت ِصحنه رو به جلوی صحنه آوردن. به کتابها و کلانروایتها لینکدادن و ارجاعهای بینامتنی. داستانهای قدیمی رو بازنویسی کردن. شخصیتهای قدیمی رو به متن امروز آوردن و با لحنهای ظاهرن غریب و نامتجانس داستانهایی رو بازتعریف و هجو و نقیصهنویسی کردن. مثل فیلم ِرِک که با رویکرد و لحن ِمستند داستانی با پایانی گوتیک رو روایت میکنه و یا فیلمهای اخیر جارموش که فرهنگ ِرپهیپهاپ رو به سامورایی و ویلیام بلیک رو به یه سرخپوست پیوند زده و هزارتا مثال دیگه که خودتون از من بهتر بلدین.
اما حالا یکی یه مثال نقض بیاره که از اینهایی که من گفتم خارجه و از اصولی که گفتم پیروی نمیکنه یا بازیشون نمیده و باهاش ور نمیره و برای بررسیش هم مجبوریم ببینیم کدوم کلمهها رو غلط نوشته و دونهدونه باید کلمههاش رو بررسی کنیم.
پس من گفتم که حتی اگر با این اصول بازی شده باشه و یکی از عناصر سازندهش هم کمرنگ و دیگری پُررنگ شده باشه باز هم قابلیت انطباق با اونها رو داره.
مه 10, 2009 در 1:29 ق.ظ.
اگر من در مورد اصول نوشتن و اصول بررسی حرف زدم، آیا منظورم این بوده که مثلن داستان «جلال که کثافت…» آقا میلاد اصولی نبوده؟ تو هماون داستان مگه شخصیت نبود؟ مگه موقعیت نبود؟ مگه حادثهای اتفاق نیفتاده بود که همه در موردش حرف میزدن و روایتهای راست و دروغ تحویل میدادن؟ و مگه قصد نویسنده این نبود که مخاطبش به هیچ روایت ِحقیقی و یا مطمئنی نرسه و توی همهمهی آدمها حقیقت گم بشه؟ مگه اون آدمها (شخصیتها) برای گفتن راست و دروغ انتخاب انجام نداده بودن؟ و مگه شخصیتشون پُشت ِانتخابشون مخفی نبود؟
آیا حالا باید میرفتیم سر اینکه هدف نویسنده از خلق این موقعیت و صحنهی مرکزی چی بوده و چی رو میخواسته بیان کنه و آیا موفق بوده و آیا فلان شخصیت باورپذیر ِحرفهاش یا اصلن بود و نبودش فرقی در ماجرا میکنه یا بهتر بود چه چیزی رو، رو میکرد و چه چیزی رو مبهم میگذاشت و آیا تعداد صحنهها کافی هستند و آیا این مجموعه و ترکیب راضیکننده و جذاب دراومده و کشش ایجاد میکنه و و و…
یا این که این کلمه رو غلط نوشتی و اونو باید فلان مینوشتی و به جای خشم بهتر مینوشتی غضب و به جای حسن بهتر بود مینوشتی حسین.
بله ریتم و ضربآهنگ بسیار مهمه اما اتفاقن اول با تعداد و طول صحنهها و فصلها ترکیب ِکنار هم قرارگرفتنشون به دست میآید و بعد در حالت ریزتر به جملهها و کلمهها میرسه.
داستانی رو تصور کنید که همهی کلمههاش و جملههاش از نظر زبانی و نثری و گرامری درست و قشنگ هستن اما توش اتفاق جالبی نمیافته و شخصیت ِقویای نداره و هیچی به هیچی.
من شنیدم که داستایوفسکی به گرامر روسی مسلط نبوده. اما خُب ببینید که چهطور به عمق شخصیتهایی که میسازه نفوذ میکنه و تاثیر اعمال و انتخابهاشون رو در حوادثی که اتفاق افتاده یا قراره بیاُفته نمایان میکنه. اون این کارو با کلمهها انجام نمیده. اون یه دید ِمناسب داره و میدونه از کجا باید شروع کنه و آدمهاش رو از چه مسیری ببره و سر ِراهشون چی قرار بده تا این اتفاق بیافته.
این نوازندههای تار و سهتار ِخراسانی و آذربایجانی و الخ رو به یاد بیارید که هرگز نُت (کلمهای که موسیقی باهاش نوشته میشه) نمیدونن و از روی هیچ صفحهای نمیخونن. اما جان ِموسیقی رو میدونن. صدای آهنگین و از دلحکایتکننده درمیآرن از سازشون. کسانی مثل محمد رضا درویشی میرن تو در و داهات تا این آدمها رو پیدا کنن و نُت ِنواهاشون رو دربیارن و مکتوب کنن. این یعنی داستان وجود داره و اونا فقط کلمههای داستان رو پیدا میکنن و مینویسن. انگار داستایوفسکی یا ماریو بارگاس یوسا و یا براتیگان داستانشون رو از حفظ تعریف کنن برای کسی و اون آدم صداشون رو ضبط کنه و بعد بشینه اونو مکتوب کنه و بعضن کلمههایی رو هم جایگزین کنه. در این حالت ببینین چه زمانی به کلمهها و انتخاب ِبهتر یا بهترینشون میرسیم.
حرف من اساسن هیچ ربطی به سبک و نگاه ِاین آدمها نداره. هر کس هر جور که میخواد و سلیقهشه داستانشو تعریف کنه. کل ِداستانشو با دیالوگ ِمیان آدمها بنویسه یا نمیدونم از صد تا نشون و مارک ِلباس و کانال تلهویزیونی نام ببره، داستانشو تاریخدار کنه یا بیزمان کنه در لوسآنجلس تعریف کنه یا در ناکجاآباد، اتفاق در روده و ماتحتش بیافته و تغییر ایجاد شه یا در کهکشان ِبالای سرش. عصبیتش با تلخی ِسوپ القا میشه یا با ویبرهی موبایلش. هر کدوم به یه زبون حرف میزنن، زبون همو نمیفهمن، قصهی آقا و سگش ئه یا دوشیزه و گربهی ملوس. هر چی که هست داستانشون رو در وهلهی اول اون اصولی که گفتم میسازن. ممکنه شما از روی یه ترجمهی بد و افتضاح مثلن داستان ِدیوانهگی در بروکلین ِپُل اُستر رو بخونی و بیشتر کلمهها بد انتخاب شده باشن و از لحاظ دستوری هنوز رد پای انگلیسی رو در متن ببینی اما در کُل میتونی متوجه شی که با یه داستان خوب و قوی و عجیب و جذاب با شخصیتهای متفاوت و موقعیتهای خاص طرف هستی. و حالا که اینو میدونی میگی ای کاش اینو یه مترجم بهتری ترجمه میکرد یا اینکه خودت میشینی سر حوصله اشتباهها رو زیرنویس میکنی و برای ناشر میفرستی. آیا میتونی بگی داستان خوبی نخوندی؟ یا میگی مترجم ناشی بوده و کتاب سرسری و بدون ویرایش رفته زیر چاپ؟ اگر یه جواب منصفانه به این سوال من بدین من به هدفم میرسم.
مه 10, 2009 در 9:35 ب.ظ.
من کاملن با بحثی که محمد عزیز مطرح کرده موافقم و باز هم بابت اینکه متوجه لحن شوخی نشدم و البته به دلیل نشناختن نویسنده ش بود عذر می خوام.
محمد، یه داستانی که تموم چارچوبای ذهنی من رو به هم ریخت: متن هایی برای هیچ ساموئل بکت بود. راستش نمی دونم تا چه حد این حرفم درسته اما فکر می کنم توی اون اثر مخاطب به دلیل نبودن تقریبن هیچ چیزی تو دستش به ناچار می ره سراغ کلمه ها! البته باز هم می گم که این نظر رو از روی علم داستان و اطلاع کامل نمی دم و نیاز به راهنمایی دارم.
شیوه ی نقدی که محمد عزیز پیشنهاد می کنه بخصوص برای بررسی های کارگاهی و سرعتی جواب می ده. اول ببینیم متنی که باهاش روبرو هستیم داستان هست یا نه؟ بعد بریم سراغ عناصر و در نهایت کلمه.
اما چیزی که فکر می کنم بد نیست بهش توجه کنیم اینه که دغدغه ی بعضی ها زبانه و موقع شنیدن و یا خوندن یه داستان توجه زیادی به کلمه ها می کنن. و یا اینکه بعضی ها شیوه ی نقدشون جزء به کله! یعنی اول چندتا کلمه ای رو که فکر می کنن باید عوض بشه ذکر می کنن و بعد می رن سراغ مسایل کلی تر.
حالا به شخصه فکر می کنم عوض کردن شیوه ی نگاه این دوستان عمر نوح می خواد و صبر ایوب و سوال مهم تر اینکه: آیا لزومی برای تغییر نگاه همگان و ایجاد همگونی در نگاه و نقد وجود داره؟ یا عاقلانه س؟ یا عادلانه؟
وقتی بحث «جمع» پیش میاد خودبخود آدم یاد تکثر می افته. یه چند صدایی ناب که مشخصه ی یه جامعه ی مدنی و «مدرنه»! (حالا ما هم خیلی مدرنیم دیگه):)
ممنون.
مه 11, 2009 در 2:44 ق.ظ.
[...] آن گواش By blumenfluss این نوشته را در ادامهی بحثی که در کامنتهای وبلاگ ِگواش راه انداختم، نوشتم و به یک دلیل که مشخص خواهد شد [...]
مه 12, 2009 در 7:24 ق.ظ.
محمد عزیز، با احترام باید بگم بحث شما از سویی به نظر من درست بود (چرا که من هم با شما موافقم) و از طرفی دیگر یک دگماتیسم کامل! فکر می کنم روی بحث شما با کسانی باشه که داستان سالم رو نمی شناسند و نه کسانی که دست کم به اندازه ی شما تجربه و اطلاع دارند و با چشم باز روشی رو انتخاب کرده اند. گرفتن ایرادها و آموزش نابلدها با تغییر نگرش این کاره ها و حتا کژروها خیلی فرق می کنه. امیدوارم شما به مورد اول بپردازید و متوجه منظور بنده شده باشید که چندصدایی به معنای دفع درونیات حضرت عالی نیست و نبوده! این چندصدایی بر پایه ی آگاهی قرار گرفته نه حرف های صد من یک شاهی و نخود آبگوشت شام شبی که شما در پایان بحثتان رهایش کردید!
متاسفم که بحثی که می تونست به جای خوبی برسه این طور تموم شد و خوب… از کوزه همان برون تراود که در اوست.
در مورد کتاب بکت احتمال می دم شما اصلن اون رو نخوندید! مثال هایی که زدید همه دقیقن با کتاب بکت (به نظر من به نظر من به نظر من) همخوانی داشت. اگر هم که خوندید و باز هم همین نظر رو دارید نظرتون محترمه و شاید من اشتباه می گم.
شما به انفعال شدیدی دچارید و امیدوارم در آینده داستان نویس یا فیلمساز مطرحی بشید. ما آماتورها هم برای شما دست می زنیم.
راستی جهت تصحیح اطلاعات بسیاااااااااااااااار عمیق حضرت عالی باید خدمت شما عرض کنم: کریستین بوردول نداریم!
دیوید بوردول و کریستین تامپسن داریم که زن و شوهر بودند.
برای اطلاع بیشتر به جای دادن رفرنس به اسم شلم شوربایی که اشاره کردید، لطف کنید و به خیابان انقلاب مراجعه کرده و نگاهی به روی جلد کتاب هنر سینما بیندازید.
بعد در مورد تحریف و گمراه کردن دوستان با هم بحث می کنیم.
موفق باشید.
مه 13, 2009 در 1:07 ق.ظ.
واقعن برام جالب بود که شما روشتون را خودآگاه انتخاب کردید. بنده هم قصد آموزش نابلدها رو هم ندارم و نداشتم، قصدم بالابردن ِسطح ِکیفی ِجلسهها بود و با سند و مدرک و اصولی حرفزدن، نوشتن و نقدکردن. از تکرار مکررات ِبیهوده هم واقعن خسته و دلزده شدم. دوستان رو نمیدونم.
خوشحالم که دغدغهی زبانی شما اینقدر پیشرفته است که غلطدیکتهها رو به خوبی تشخیص میدی. از اینکه اسم دیوید بوردول رو اشتباه نوشتم هم از ایشون عذر میخوام و متاسفم. البته چون میبینم دوستانی هستن که دغدغهی زبانی دارن و غلطدیکتههای من رو تصحیح میکنن، زیاد از غلط نوشتنش ناراحت نیستم. (راستی فقط هماینو ایندفعه غلط داشتم؟ این دفعه تخطئه رو درست نوشتم؟)
من کتاب بکت رو نخوندم. تو حرفام هم نگفتم که خوندم. اما اگر داستان بکت با چیزهایی که گفتم منطبق بود- و مشکوکم که چیزی که نوشته داستان بوده باشه، امیدوارم به زودی بهش بر بخورم و بخونمش ببینم چیئه- البته امیدوارم بیشتر از یه متن ِجذاب ِلذت ِمتنی، با یه داستان در وهلهی اول روبهرو بشم.
معنی ِانفعال مورد نظر شما رو متوجه نمیشم و نمیدونم چیئه که بهش متهم هستم. ولی تا جایی که برای من معنی داره آدم منفعلی نیستم. حالا نمیفهمم این چه ربطی به بحث ِما داشت. شاید اون چیزی که من هستم رو با کلمهی انفعال برای خودت نشانهگذاری کردی. شما آزادی در مورد هر کس نظر خودتو داشته باشی و از دغدغهی زبانیتون کلمههایی از این دست و یا چالهمیدونی خرج دیگران کنی. اگرم دوست داری میتونی در عالم ِکاری فحشهای روشنتری هم بهم بدی، من ناراحت نمیشم. از کوزهای هم که هستم و تراوشاتش راضیام- البته از این جور گزارههای دو لبه خیلی خوشم میآد. جلوتر اینو یه کم باز کنم.
ایشالا که همه عاقبت به خیر شوند. و من هم اگر واقعن چیزی در چنته دارم، یک روزی، یک جایی بروز دهم که به درد کسی هم بخورد… دنبال بهبه، چهچه و دستزدن ِکسی هم نیستم. حداقل در کار فیلم و داستان بزرگترین منتقد ِکار خودم هستم و چیزی را سرسری نمیگیرم. چیزی را که کامل و جامع و بیعیب و نقص باشد از نظر خودم، منتشر و عمومیاش میکنم. جایی نمیبرم که غلطدیکتههایش را به نام دغدغهی زبانی بگیرند. غلطدیکتهها و اشتباههای گرامری را میدهم دست ِیک ویرایشگر تا احتمال ِاشتباه نوشتن ِاسم کسی مثل بوردول که همهی دنیا میشناسندش را به حداقل برسانم. اگرچه هر سال کُلی کتاب در این مملکت چاپ میشود که بعضن اسم دو تا ویرایشگر را هم به دوش میکشد اما پر از غلط چاپی و سهو و نقص ِگرامری هستند.
برای من مهم نیست که حرفها و روشها و نگاههای خوب و درست از چه کسی میخواد باشه. اسمش حسن یا حسینه یا هر چی. قصدم از اسم بردن هم به رُخکشیدن ِاین چرت و پرتا نیست. گفتم که به نظرم و با تجربهی الانم، فلانی و فلانی نظرهایی دارن که بهروز شده و تقریبن جامع و گویاست و با این کمبود منابع خوب و تالیفها و ترجمههای خوب بهتره بیشتر بهشون توجه کرد و معیار حرفهای جلسه قرار داد.
اگر قرار بر معرفی منبع و مرجع هست و ما نمیدونیم بیاین و معرفی کنین. من هم استفاده میکنم. مثلن من کتابی که این شیوهی بکتی (که به قول ِشما داستانی نوشته بدون موقعیت و شخصیت و ساختار و تغییر و و و… و هنوز داستانه اسمش) رو شرح بده و بگه بر چه اساسی استواره یا ناپایداره، تا حالا ندیدم و مقاله و ریویویی هم برای معرفیش ندیدم.
انحراف از بحث ِظاهرن یا باطنن خوب به زعم شما، هم به نظر من یعنی اینکه من هی بیام وقت بگذارم و بنویسم و شما بیای خیلی کوتاه و بی هیچ مثال و معیاری دو تا حُکم بدی و با کُلیگویی یا فرعیات- غلطدیکتهها و از این دست- رو اصل قرار-دادن، روی اونا مانور بدی. اولش هم بنویسی محمد ِعزیز من باهات موافقم یا بودم. شما به این میگی بحث، یا بحث خوبی که به خاطر من خراب شد و دُگماتیسم ِمطلق؟ اگه میگفتین بحثی نداریم از اول، تکلیف ِمن روشن بود. چون مدتهاست که برای اومدن به جلسه در شش و بش هستم و فقط دیدن ِیکی، دوتا از دوستان کمی قلقلکم میداد.
من در مورد ِکار، عزیز ِخودم هم نیستم. و از اینهمه تعارف که پُشتش چیزهای دیگهای پنهان و آشکاره حالم به هم میخوره. ترجیح میدادم بدون اینهمه، به مرزبندیهای مشخصتری میرسیدیم و حداقل من هم باهاشون آشنا میشدم و میفهمیدم واقعن این دیدگاههای دیگه چیئه که همه ازش حرف میزنن اما برای من هنوز مبهم و ناواضحه. چیئه که نمیشه در موردش چار خط نوشت و گفت و توضیحشون داد و تشریحشون کرد. اونوقت بیتعارف میگفتیم بعله! دیدگاههای متفاوتی وجود دارن. یکیش اینه که محمد میگه و یکی هم فلان و صداهای توانمند ِ خوشآهنگی هستن که چندصدایی و فلان…
وگرنه که وقت گرفتیم و لفاظی کردیم با گفتن ِما مدرنیم و دموکراسی و چندصدایی و فلان و فلان.
این خواست من بود که انجام نشد و با هماون کلمهها سریع خواستی که در بحث رو ببندی تا محمد ِعزیز، محمد ِعزیز باقی بمونه. شاید این برای شما ارزش داشته باشه اما برای محمد ِعزیز مفهومی نداره.
[من زیر ِمتن ِپُست، که برای مَهدییار فرستاده بودم، نوشتم "محمد". و مَهدییار حال کرده که از اسم فیسبوکی ِمن استفاده کنه. وگرنه من پُشت ِپرده و جلوی پرده ندارم و از ابتدا هم آمادهگی ِهرگونه پاسخگویی رو داشتم و ازش خواهش کردم ادیتش نکنه تا یه بحث ِجنجالی راه بیاُفته (دقیقن با هماین کلمهها). البته بد نیست بحثی در سر و صدا شروع بشه اما عادی ادامه پیدا کنه که نکرد.]
این به محمد ِعزیز میگه یه نفر که خودش رو پدرخواندهی ِجمع فرض کرده و چند وقتی نبوده یههو برگشته دیده ای بابا! یه بچهپُررو قاطی ِفرزندخوندههاش شده و ممکنه بقیه رو هم از راه به در کنه اما بعد فهمیده که نهانگار، یکی از هماون فرزندخوندههاشه که ناخلف شده و بهتره با تغییر لحن، هماون ناسزاها رو بهش حالی کنه تا سربهراه شه.
محمد ِعزیز ترجیح میده هماون اطراف ِچالهمیدون زندهگی کنه اما با حقایق روبهرو باشه. و در امید روزی به سر میبره که روشنفکرها و بافرهنگهاش نگاهی تا اینحد تحقیرآمیز به همچو جاهایی- که در این، چالهمیدون زندهگی کردنشان به تنهایی متهم و مقصر نبودهاند و شاید کمتر از بقیهی جامعه- نداشته باشن و با کنارگذاشتن لفاظیها و دوروییها و ریاکاریها و حاشیهرویها، و فعالیت ِحقیقی ِروشنفکری، چالهمیدون رو جای بهتری برای زندهگی ِساکنانش کنن. نه این که برای تخریب ِو تحقیر، چالهمیدون نگهش بدارن.
فکر میکنم که فرقی هم نباید میکرد که من محمد ِعزیز باشم یا مودی برای شما. برای من بهتر بود هماون موضع ِاولیه رو حفظ میکردی و بابتش ازم عذر نمیخواستی. البته خُب فرهنگ ِمسخرهی ِایرانی اجازهی رو-راستی به ما نمیده. و میدونم اگر من رو درست میشناختی، هی نمیگفتی منفعلی و دُگم داری و میدونستی که نباید بگی، اگه میدونستم محمدی جور ِدیگه جواب میدادم. چون بنده ظرفیت ِنقد و حتی فُحششنیدن دارم و اگر بفهمم اشتباه کردم خیلی راحت اعلام میکنم. و سعی میکنم تا جایی که توان دارم و امکانش هست در مورد کارم مطلع باشم و بتونم روش و افکارمو با چارتا مثال و رفرنس توضیح بدم و هی بند نکنم به یه کار: غلطدیکتهگرفتن. البته نمرهی شما در این کار بیست است.
من از همه توقع ندارم که افکارشان واضح و بیتناقض باشد. که همه در دنیای پُرتناقضی به سر میبریم. اما حداقل میتوانیم بگوییم- با تمام اطلاعات و تجربهای که به اندازهی من دارید و داستان سالم را میشناسید و نه بیشتر- به چیزی معتقدیم که چارچوب و مرزهایش را فعلن نمیشناسیم و شاید بعدن که بیشتر ازش فهمیدیم توانستیم برای دیگران هم توضیحش دهیم. مثل خیلی از مذهبیها که جوابی برای اعتقاداتشان ندارند اما فکر میکنند و باور دارند که حتمن دین و مذهبشان درست است و چیزهایی هست که خارج از درک ِآنهاست و هستند در این دنیا کسانی که درست و دقیق بدانند.
همهگی موفق باشید و آن بالاها که چالهمیدون نیست بهتان خوش بگذرد. راستی من که معتقد به استفاده از همچو القابی نیستم اما اگر به یکی از هممحلیهای ِچالهمیدونیام این را میگفتی حداقل توی ِدلش یک سوسول بهت میگفت.
مه 13, 2009 در 8:53 ق.ظ.
محمد عزیز! متن های شما هست و پاسخ های من هم هست. در اثبات دموکراسی حاکم بر این گروه همین بس که شما میای و هرچی می خوای می گی و مشکل من اینه که از واژه هایی استفاده می کنی که جاش دقیقن تو همون چاله میدونه و نه جایی که دوستت و همسرشون حضور دارند و به جمعشون بخوای صداهای مشکوف!!!:D اضافه کنی!
من به شخصه احترامی که به ناصر می ذارم رو به هیچ کس نمی ذارم و فکر می کنم اگر کسی لیاقت بودن مدیر و ناظم و به قولی پدر خوانده!!! رو داشته باشه ایشونه. هم شما دیدی و هم دیگرون که جلسه رو به ایشون که بسیار لایق تر از من بودند واگذار کردم.
حالا تو هرچی دلت می خواد بگو… من که ککم هم در این مورد نمی گزه دیگه!
در مورد «واژه های چاله میدونی»، عزیز من این یه اصطلاحه چه ربطی به جریان روشنفکری و جهان بینی طبقاتی داره؟
در مورد دغدغه ی زبان سه نکته رو باید بگم:
1. فکر می کنم معنایی که ترکیب «دغدغه ی زبان» درون هر کدوم از ما ایجاد کرده متفاوته. شما به غلط املایی گرفتن اشاره داری و من به ریتم و تقدم تاخر ارکان جمله و استفاده از آوانماها و چگونگی به کار بردن حتا لحن و… شما نمی تونی بگی گلشیری یا آل احمد یا گلستان و یا در ورژن تازه تر و موجودش آقای بهارلو دغدغه ی زبان نداشته و ندارن.
2. گرفتن غلط املایی از همچو شمایی دغدغه ی زبانی نیست و تنها یه تذکره.
3. فکر می کنم در کارگاه داستان حتا گرفتن غلط املایی مجازه و موردی نداره. در نقد مکتوب نمی دونم… اما شما یه لطفی بکن و اول متنت رو خودت ویرایش کن بعد بیار برای نقد. یا اینکه اجازه بده هر کسی در جهت بهتر شدن اثر شما نظرش رو بده. خودت هم می دونی که ویراستاری در میون نیست و داستان ما احتمال زیادی داره که به همون شکل وارد وبلاگمون بشه و پس از انتشار ناچار به تصحیحش بشیم.
عذرخواهی من به خاطر این بود که به قول خودت اگر می دونستم کی هستی (دوست من) با مسخره بازی هات بیشتر آشنا بودم و زیاد بهم بر نمی خورد و جور دیگه ای (با لحن دیگه ای و نه با محتوای دیگه ای) وارد گفتگو می شدم.
انفعال شما یعنی با یه کلمه چنان به هم ریختی که زمین و زمون رو به هم بافتی و (غلط یا درست) گفتی و (غلط یا درست) نوشتی و زیاده روی کردی و فحش دادی و منزجر شدی و منزوی شدی و ترک جمع کردی و ارزیابی شتابزده و…
در دگم بودن بحث شما همین بس که از سر تا ته نوشته هات حکم بود و نه نظر! در صورتی که از مقدمه ش که ادعای وارد بودن بهش رو داشتی و بهش ارجاع می دادی اشکال و شبه و جای گفتگو داشت تا موخره ش که رسمن به یه جمع توهین کرده بودی.
من به شخصه اگه گاف هایی در این حد داده بودم این قدر این بحث رو ادامه نمی دادم.
تمومش کن رفیق. این کارها از من و شما گذشته.
مه 13, 2009 در 11:13 ق.ظ.
آقا میلاد شبهه رو درست تایپ نکردی!:)
از خودمم ایراد گرفتم:D
مه 13, 2009 در 11:34 ق.ظ.
این ها دو نمونه از نقدهایی هستن که من انجام دادم. ممنون می شم یه نگاه بهشون بندازی:
http://www.katoonichini.blogsky.com/1385/08/20/post-50/
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=1223
خوب. توضیح خواستی در مورد شیوه ی نقد من بگو تا بنویسم. موفق باشی:)
مه 13, 2009 در 3:24 ب.ظ.
یه پیشنهاد …..
اول انتخاب کنید که قصدتون از ارا ئه ی داستان چیه ؟
اگه قراره داستان نقد بشه … که هر نقدی باید پذیرفته بشه .. حتی انتخاب فونت
خوب مسلمن .. شاید یک سری از اعضای گروه بار تجربه شون بیشتر باشه .. اما باید خویشتن داری بیشتری کنن … چون یه شبه اتفاقی نمی افته … باید
فرصت صحبت کردن به دیگران و بدیم .. اینکه بگذاریم راحت نظرشون و بدن حتی اگه در نظر ما ابله هانه کوته فکرانه یا سطحی باشه ….. دم دستی ترین نقد ها هم برای خودشون جایگاهی دارن چون از ذهن مخاطب ِ اثره … کسی خواسته یا نا خواسته شنونده یا خوانند ه است ……..
کمی خویشتن داری ، صبوری ، و تحمل کردن نظرات دیگران حتی مخالفین … بد نیست . شما ی صاحب اثر باید به خودتون اجازه ی هر گستاخی و از طرف خواننده بدید …
یه داستان از
فضا
راوی
زمان
و سطح واقع بینی ِ داستان
تشکیل می شه .. که همه می دونیم .. یوسا هم توی کتابش گفته …
اما کلمات … کلمات از نظر من وسیله ای برای راوی محسوب می شه که می تونه فضا و و زمان و سطح وا قع بینی و برای مخاطب ملموس ، باور پذیر و تصویر سازی کنه …….
به نظرم … اگه ایرادی به نقد دیگری وارد باشه … می شه با نقد صحیح (!) و بی حاشیه ی خودتون و بدون هیچ قضاوتی .. دیگری و متوجه نگاه ِ اشتباهش به اثر بکنید … سخت نیست
اگه قراره یاد بگیرید چگونه نقد کنید … خوب می شه یه سری کتاب ، جزوه ، مقاله … در باره ی شیوه ی نقد کردن .. در اختیار گروهتون بگذارید … این جوری فکر کنم کمتر گله باشه … و بعدش داستان ِ دیگری و نقد سازنده (!) کنید.
فعلنی تا همینجا فضولی کردم … تا بعد
مه 14, 2009 در 3:22 ق.ظ.
شما چهرا وکیل دوست ِمن و همسرشون شدی؟ فقط به هماین اکتفا میکنم که یادآوری کنم ایشان عاقل و بالغ هستند. بنده هم تا حالا فقط از دهان ِخودم حرف زدم و در ضمن گفتم اگر چندصدایی آنطور باشد- که همه نظر بدهند حتی به اشتباه و روی آن هم پافشاری کنند و هیچ معیار و مقیاس ِحداقلی هم نباشد- پس گوز هم میتواند یکی از آن صداها باشد. با آن سیستم هم که شما عاقلانهگی و عدالت را بیان کردی، من این حق را به خودم دادم در همآن چارچوب نظرم را نشان بدهم. چون چیزی که شما گفتی، من هیچ باید و نباید و اصولی و قانونی توش نمیدیدم.
) لطفن اگر خواستی چیزی دوباره بنویسی و بیخیال نشدی، از طرف خودت صحبت کن. چون ممکن است خیال کنم با بقیه پُشت سرم صحبت کردهای و در مورد بقیه فکر بد کنم که چهرا خودشان اینجا و مستقیم حرفشان را بهم نگفتهاند.
) من مثال زدم پدرخواندهگی رو برای این که از برخوردت تصویری مثل این به ذهن من متبادر میشه اما انگار یه چیزایی هم هست
)))
در ضمن گوز کلمهی چالهمیدونی نیست. بنده هم خجالت نمیکشم که در موردش صحبت کنم یا بنویسمش. تو ادبیات و داستان هم که بسیار استفاده شده و بنا بر نیاز هر کسی اگر لازم داره میتونه ازش استفاده کنه. بد نبود که جای ادبکردن یا وکالت، روی بحث داستان متمرکز میشدی از همآن اول. کُلن انگار با دانای کُل بیشتر همدمی؛ مثلن از منزوی و منزجرشدن ِمن هم الان مطلعی.
ولی به من بگو کجا و به کی فُحش دادم؟ به قول خودت متنهایمان که هست. اگر تو حرف من را بد فهمیدی یا کلمهی «گوز» را فُحشی خطاب به خودت یا جمع استنباط کردهای من مسئولش نیستم. هستم؟
زمین و آسمان را هم به هم نبافتم. استدلال کردم. ادعا کردم. مثال آوردم. سعی کردم با ارائهی جزئیات منظورم را روشنتر کنم. و از شما و دیگران هم خواستم برای حرفی که میزنند و ادعایشان کلیگویی نکنند و فقط نگویند این شکلی و آن شکلی هم هست و یا دیدگاههای مختلف وجود دارد. بیایند بحث کنند و همدیگر را روشن کنیم. حالا اگر شما دوست داری زحمت من و وقتی که گذاشتم را به این چیزها تقلیل بدهی از انصاف ِشما نشات میگیرد.
آیا من هستم که اشتباهنوشتن ِیک اسم را که آشکارا سهوی بوده- و تازه اسمحفظبودن به نظرم ربطی به اطلاعات و دانش و حکمت و فلان ندارد- آن همه بزرگ میکنم؟ مگه فرمول نسبیت را اشتباه نوشتهم؟
در ضمن من با اصلاح غلطهای املایی یا پیشنهاد کلمههای جایگزین ِبهتر در هیچجایی مشکل ندارم- این صد بار. اما انگار این دارد تبدیل به اصل و وظیفه میشود. من در درجهی اول داستانبودن ِکار برایم اهمیت دارد و اینکه آیا داستان ِجذابی است و ارزش ِتعریفکردن را دارد و بعد هم این که چه کار کنم که بهتر شود- از نظر عناصر داستانی که عرض کردم.
ای کاش به جای اینکه الان بگی گاف دادی و ادعاهات جای شبهه و گفتوگو داشت و فلان از اول دونه دونه سعی میکردی واقعن گفتوگو کنی و دقیقن هماین اشتباهها و اشکالها و شبهههای حرف و ادعای منو بهم گوشزد میکردی و ما در مورد مسائل تکنیکی و فنی صحبت رو ادامه میدادیم. منتها نکردی و الان هم دوباره فقط اتهام میزنی بدون اینکه دقیق بگی کجاها به نظرت اینها که گفتی رو داشته. من به شخصه اونقدر گاف میدم تا دیگه گاف ندم. یعنی یه چیزایی یاد بگیرم. ای کاش اینقدر بیانصاف نبودی که گافهای منو ببینی و دم نزنی. فردا میرم جاهای دیگه دوباره میگم، برام حرف درمیارن. چهطور روت میشه با این مرام منو رفیق صدا بزنی؟ من اگه میدونستم دارم گاف میدم که ساکت میشدم. تقصیر تو بود که با کلیگوییهات منو از گافهام باخبر نکردی. باید دونه به دونه (منظورم کلمه به کلمه نیست البته) بهشون اشاره میکردی. حالا هم دزد حاضر و بز حاضر. بگو که یاد بگیرم.
و یا این که شما اگر دوست داری تموم شه خُب ادامه نده. من که فکر نمیکنم کار بدی دارم میکنم. روی سخنم هم با همه بود و هست. دارم سعی میکنم مسائلی رو تا حدودی از ابهام بیرون بیارم. حالا یا من در اشتباهم یا دارم درست میگم. فکر میکنم این چیزیئه که ارزش داره و به درد میخوره. هنوز جوونم و چیزی از من یکی حداقل نگذشته.
*راستی من نمیدونستم جلسه واگذاریئه. رهن و اجاره هم میدین؟ اگه میدونستم زودتر وارد معامله میشدم و دو تا چونه هم من میزدم.
#(چالهمیدونی و دخترترشیده و جواد و خز و…) تکرار همچو اصطلاحاتی یعنی روشننگهداشتن ِتنور همچو نگاههای منسوخی، به نظر من. اگه استفاده نشه ترجیحن بهتره و کمکم به فراموشی سپرده میشه تا امکان ِزندهگی ِکم نیش و کنایهتری برای عدهای انسان فراهم شه. هماین اصطلاحهای به ظاهر معمول برای خیلیها مشکلزاست و من از شنیدنشون بیزارم. شما که دغدغهی زبان داری چهطور انتقال و پایداری و پویایی و مرگ ِیک فرهنگ در زبان رو سرسری میگیری؟ تا وقتی همچو اصطلاحاتی لقلقهی زبان است، فرهنگش هم باقی ست. شاید قبول نداری که زبان یه موضوع گسترده هست و تنها به ریتم و لحن و داستانهای گلشیری و بهارلو مربوط نیست.
**ای اسپ ِفضول ِولگرد، من صد بار گفتم بیاین نظر بدین حتی مخالف. اما با حساب و کتاب. توی خود جلسهها هم معمولن در لالمونی به سر میبرم. یه بار از دوستان خواستم بیان به یه اصول ِمشترکی برسن تا از حالت رودروایسی و تعارف خارج بشیم و اصولیتر در مورد کار حرف بزنیم.
من هنوز با این همه وصلهای که بهم چسبید با شیوهی آلترناتیوی مواجه نشدم. فقط مدام میگن جور ِدیگه هم هست و فلان. این جور دیگه رو من متاسفانه هنوز کشف نکردم. دوستان هم نمیآن به من یاد بدن. والا تو هماون کتاب یوسا هم ندیدم غیر از چیزایی که من گفتم و اسمش شده گاف، چیزهای دیگهای بگه. مگه من از هماین موقعیت (فضا و زمان) و شخصیت و حادثه و… حرف نزدم؟
داریم دور خودمون میچرخیم انگار. خیلی خُب. برگشتیم سر خونهی اول. اصلن انگار من هیچی نگفتم.
مه 14, 2009 در 11:54 ق.ظ.
1. جلسه مسئول داشته و دارد. انتخاب رییس و مجری و… در نشست تعیین اساسنامه مطرح شد. فکر می کنم که ایشون نشنیدند.
2. نظرات شما برای من محترم هست اما از این لحظه به بعد در صورت دیدن چنین کلمه هایی نظر شما رو پاک می کنم.
3. من فکر می کنم باید و نباید و اصول و… به آن شکل 100 درصد خودش بخصوص در مورد هنر وجود ندارد. یک بار دیگر هم گفتم که این اصول تغییر می کند و هر داستان مشخصی خودش تعیین می کند که چطور نقد بشود. به یک مثال اکتفا می کنم که جواب محمد و تمام مثال های ایشان را می دهد: کتاب «این کتاب را بکارید» براتیگان. دوستان لطف کنند و نقدش کنند با این اصول «بی تغییر» و آیه های آسمانی! (جهت اطلاع بیشتر: این کتاب شامل بسته هایی از دانه بود که براتیگان منتشر کرد)
4.محمد عزیز وقتی من با نفس حکم دادن تو و قطعیت عجیب غریب نظرهات مخالفم چرا باید وقت و زمان خودم را بگذارم که یک مشت حکم دیگر در مخالفت یا موافقت با تو صادر کنم؟ این طوری که من هم می شوم عین شما.
5. همان طور که گفتم آموزش نابلدها یک چیز است و تغییر نگرش این کاره ها و کژروها یک چیز دیگر. شما جزو دسته ی دومی و عوض کردنت عمر نوح می خواهد و صبر ایوب. و اصولن نیازی هم به عوض کردن نگاه شما نمی بینم. چون نه عاقلانه است و نه عادلانه به نظرم (چه خوب یادم بیدD:).
6. این وبلاگ یک مکان عمومی ست. لطفن رعایت کنید.
7. اگر می خواهیم بدانیم که یک داستان در ابتدا داستان هست یا نه و بعد برویم سراغ عناصر (طبق روش شما)،
چطور می توانیم متوجه بشویم که یک اثر داستان هست؟! به جز بررسی همان عناصر؟
پس روش شما هم به ناچار مبتنی بر بررسی جزئیات است. فقط دعوا بر سر تقدم و تاخر این بررسی ست.
مه 14, 2009 در 11:57 ق.ظ.
فکر می کنم اگر نقد را با مثالی ادامه بدهید بهتر باشد. مثلن در مورد داستانی که موجود باشد.
انتظاری که شما دارید، نظریه پردازی نقد است که در حد من نیست.
مه 15, 2009 در 2:16 ق.ظ.
با تشکر از میلاد که تا اینجا همپای بحث من بود. من از اینکه بحث از مسیر اصلیش خارج شد متاسفم. اما این به یک دیالوگ دو نفره ختم شده که مطلوب من نبود و تصور میکنم- غیر از خودمان دو نفر- مشتری ندارد. یعنی بقیه شرکت نکردند و دلیلش هم احتمالن من بودم. امروز قرار بود در نمایشگاه بچههای جلسه دور هم باشیم که میسر نشد. نمیدانم آمدید یا نه اما هم را ندیدیم. البته من با ناصر و مریم هم را پیدا کردیم.
)
شاید این تصور پیدا شده که در اثر بحث من با میلاد پدر کشتهگی پیدا کردهام و احتمالن رو به رو شدن ِما زیاد جالب نخواهد بود. اما اینطور نیست. درست که من چند بار از نیامدن و چی و چی نوشتم اما جای دیگر هم گفتم جدی نگیرید. آن قسمتها را. اگر بتوانم میآیم و اگر نه دلیلش این بحث نیست. امروز اگر میلاد را میدیدم مطمئنن قصد نداشتم ادامهی بحثی که در اینجا شروع شده و سر و شکل ِجالبی هم پیدا نکرده را آنجا وسط بکشم. اینجا ما مینویسیم و در مورد نوشتهمان فکر میکنیم و تصمیم میگیریم که چه بگوییم و چه نگوییم و اختلاف ِنظر- البته نه فقط فنی، بلکه حتی دیدگاهی و نوع ِجهانبینی- زیاد است، چه برسد که همچو بحثی شفاهی شود و در های و هوی ِجایی مثل نمایشگاه. حتی تصورش هم غیرممکن است. پس همچو تصوراتی اگر بوده باشد، منتفی است.
اگر فکر میکردم بحث شفاهی جواب میدهد که در همآن جلسهها این کار را میکردم. اما خُب میدانید که میسر نیست.
اینجا هم با آن پُست اولی ستارت ِخوبی نزدم و بعد چیزهایی وارد شد که نباید میشد و بدتر شد. البته منظورم آن کلمه نیست که اگر بنویسمش دوباره، میلاد کامنتم را پاک میکند. کُلن.
بگذریم.
پیشنهاد ِمیلاد که این بحث با داستانی، و بررسی آن ادامه پیدا کند-که پیشنهاد خوبیست- را در صورتی میپذیرم که مشارکت ِبقیه هم باشد و در یک پُست ِجداگانه و خارج از فضای این بحث- لُطفن. این دیالوگ ِدونفرهی ابدی را دوست نداریم.
مثلن اگر موافق بودید هماین داستان ِ»این کتاب را بکارید» را بررسی میکنیم. اگر کسی داستان را دارد توی وبلاگ بگذاردش لُطفن.
مه 15, 2009 در 7:43 ق.ظ.
اتفاقن من هم یه نخ سیگار اضافه همراهم آورده بودم اما هیچ جوری پیداتون نکردم:(
البته برای چند لحظه صدای مهدی و فهیمه رو از تلفنم شنیدم که قطع شد:S
من هم اگر این بحث به بیراهه رفته و البته دست کم 50 درصدش هم تقصیر من بوده از همه عذر می خوام و منتظر نگاه دیگران هستم.
مه 16, 2009 در 11:11 ق.ظ.
ما کتاب رو نداریم
گفته باشم
مارس 15, 2011 در 1:49 ب.ظ.
آقا من با نویسنده ی این پست موافقم و می دونم که منظورش معلومه ولی شما های دیگه می خواین یه چیزه دیگه بگین، بگین کلمه ها مهم هستن، معلومه که کلمه ها مهم هستن، اما منظور رو نمی فهمین، چون می گه قصه رو اول ببینین چون قرار نیست از الآن نقد خفن کنیم، قرار لذت ببریم، البته می دونم که اونایی که این جا ادای جدی بودن رو در میارن، در ادبیات به گا خواند رفت، مگر اینکه اونا بگن معنی به گا رفتن و می دونن و از تشبیه خسته شدن. البته امیدوارم کسی که یکم از انتهای قلبش احساس کرده که توانایی تغییر دادن بعضی اصول و همچنین ارائه ی جدیدی در حوضه ی ادبیات چه مینی مال چه شعر چه داستان… سخته شدم خدافظ